Navigation    
 

Home
Archive
Contact

 

   Links    
 


Pich Ostekhooni
Nakhostin Eteraf
Negar81
AftabParast
Lil' Ali
Bubbley
Like Water for Chocolate

 


 
  Blown Highlights On A Camera Raw Image
   
 

از کجا بدونم که معجزه‌هایی که برای ایمان آوردنم انجام می‌دهی توهمات ذهنی خودم نیستند؟ مرد کوری که بینا شده برام قسم می‌خوره. مودبانه براش سر تکان می‌دهم٬ نمی‌خواهم توجه‌اش رو به کرم‌های لزج سوراخ‌های چرک‌آلودی که زمانی چشماش بوده جلب کنم. و تو با لبخند کنارش ایستادی٬ با کمری راست و حاله‌ی نورانی‌ات.

مرد بینا با افتخار می‌گه که باید با خلوص نیت کنم و از صمیم قلبم بخواهم. باید دانسته‌هامو فراموش کنم که دانا باشم. باید کور باشم تا بینا شوم. باید خودم را به نیستی بسپارم که رستگار شوم.

نور تو آرام وجودمو فرا می‌گیره تا حدی که چیزی جز سفیدی نمی‌بینم. من بی‌حرکت می‌ایستم...

 
 

در ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ، مورخ چهارشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٦ نوشته شد.


 
  The Deafening Rotations Of The Falling Coin
   
 

یادمون دادن از بدنمون بترسیم و شرمنده باشیم. یک نگاه برابر یک گناه. نرخ معامله‌اش هم سنگینه: یک ثانیه اینجا٬ ابدیتی آکنده از درد در آینده. اما مهم نیست بزن به حسابم٬ به کارنامه‌ی عملم که با دستانی مثل مرغ سرخ شده تحویل خواهم گرفت. همش توی سرمه. همش توی کتاباس. کتابو می‌شه آتیش زد ولی مغرمو با اینکه شکسته احتیاج دارم...

 
 

در ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ، مورخ یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦ نوشته شد.


 
  Dirty Letters From You Written In Braille
   
 

عدم توانایی ما در بهبود شرایطمون به گردن چشمان گورمان می‌افتد. نمی‌توانیم بخوانیم چون انگشت‌هامون مثل پاکن‌های مصرف شده‌ی ته مداد‌ها تحلیل رفته‌اند٬ یا حداقل این چیزایه که مرد پیر به من گفت٬ وقتی بهش اطمینان کردم و اجازه دادم با گازانبر آنچه اون می‌گفت از انگشتامو باقی مانده ترمیم کنه...

 
 

در ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ، مورخ جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦ نوشته شد.


 
  The Great Leap Forward
   
 

نفس حامله‌ی باد شمال بوی تعفن را برایمان به ارمغان آورد. رویمام را از آنچه تمام شواهد می‌گوید برگرداندیم٬ دست شکر رو به آسمان آوردیم و اجازه دادیم در* نوسانات صدای بلند‌گوها محو شویم.

*ممنون.

 
 

در ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ، مورخ دوشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٦ نوشته شد.


 
  Those CatFights We Cherish
   
 

چند وقت می‌شه دیگه آپدیت نمی‌کنم. در حال حاضر بد فرم مشغول کار و اینا هستم و در اوقات بی‌کاری روی رومانم کار می‌کنم. در حال حاضر عمده‌ی تلاشم رو تحقیق و مطالعه پیرامون جنبه‌ی تاریخی و علمی رومان متمرکز شده است. شاید بعداْ به قسمت از کارمو اینجا پست کنم تا نظر بدهید در موردش.

 
 

در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ، مورخ سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦ نوشته شد.


 
  DVD Commentary Track
   
 

یک صدا توی مغزم هست که مثل کارگردانی که داره یکی از شخصیت‌های فیلمشو نقد می‌کنه در مورد رفتار و عکس‌العمل‌های من در حالی که اتفاق می‌افتند نظر می‌ده. این صدا از من به عنوان سوم‌شخص و با افعال ماضی یاد می‌کنه...

... وارد همبرگر فروشی می‌شوم٬به لیست غذا‌ها خیره می‌شوم و تصمیم می‌گیرم چیزبرگر و سیب‌زمینی سرخ شده بگیرم.

«... اینجا بود که تصمیم گرفتیم از اون یک شخصیت با اراده‌ی ضعیف بسازیم. اوون کاراکتر می‌دونست که با وجود مشکل اضافه وزنش نباید این غذا رو شفارش بده اما جدال بین گرفتن تصمیم منطقی و یا تسلیم هوس شدن برای بیننده باید جالب باشه...»

به چیزبرگر جلوی خودم نگاه می‌کنم٬ نونش مثل جعبه پیتزای زیر بارون مانده‌اس. همزمان نسبت به خوردنش بی‌میلم و دلم می‌خواد هرچی سریعتر اوونو توی شکمم بریزم...

«... این صحنه در واقع استعاره‌ای از زندگی خود کاراکتر هست که در دو راهی میان میان انجام دادن کار درست و مشکل و یا مرتکب شدن اشتباه آسان قرار گرفته است...»

یک گاز از چیزبرگرم می‌گیرم. تکه‌های چربی سرخ شده زیر دندان‌هام صدا می‌دهند. آرنج‌هام در حالی که برگر رو توی دستام گرفتم روی میز لزج رستوران قرار دارند. مشتری‌های دیگر از کنارم رد می‌شوند٬ کمتر کسی اینجا توی خود رستوران می‌شینه غذا بخوره...

«... از این زاویه کاراکتر ما تنها کسی بود که پای یک میز نشسته بود و تحرک مشتری‌های دیگر و عدم تمایل آنها به نشستن٬ نشان دهنده بن‌بستی بود که او در زندگی‌اش برخورد کرده بود...»

برگر رو می‌اندازم رو زمین. هرچی آب‌دهنمو قورت می‌دم مزه‌اش نمی‌ره. از درو باز می‌کنم و می‌رم بیرون...

«... کورسویی از امید برای بهبود شرایط کاراکتر را توسط خودش می‌بینید٬ اما همانطور که خواهید دید این اقدام اولیه وی را راه دوری نخواهد برد...»

 
 

در ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ، مورخ یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ نوشته شد.


 
  ...To Murder Everything
   
 

پدر و مادرت بهت گفتند. تو مدرسه چاپ شده‌اش رو خواندی. دوستات همه باور دارند. هر روز به خیال خودت باهاش صحبت می‌کنی. اگه در موردش سئوال کنی٬ آینده‌ی بدی در انتظارت است. اما شاید تابحال در موردش فکر نکردی. حتی از خودت نپرسیدی و یا شاید هر موقع درموردش فکر کردی مثل استفراغی که ته گلوتو می‌سوزونه قورتش دادی. ندونستن بهتره. چه ضرری داره آدم یک قطره دیگه باشه توی اقیانوس. چرا باید گوسفند تنهایی باشی که بجای خوردن علفی که جلوشه٬ سرشو بلند کنه و دور و اطرافشو نگاه کنه و درد کشنده‌ی خوردن چوب رو پس سرش احساس کنه. منطقی باش٬ سرتو پایین گه دار و به پاهات خیره شو. وقتی زمانش فرا رسید٬ ذره‌های مغز خرد شده منو با علف‌ات نوش جان کن...

 
 

در ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ، مورخ دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ نوشته شد.


 
  I Hope They Cannot See The Limitless Potential Living Inside Of Me...
   
 

انسان حیوانیه که نسبت به مهم‌ترین اتفاقاتی که داره دورش اتفاق می‌افته تا وقتی که یک دست یا پا از دست نده بی‌تفاوت خواهد ماند. تنها محرک و مجرای ادراک ما درد است و بس. اینه محصول جدید برده‌داران متعالی ما: تیغ اره‌ای که انقدر آرووم می‌بره که متوجه نشی که چیزی ازت نمونده جز یک بالا تنه‌ی بی‌دست و پا و یک دهان باز برای فرو بردن قاشق‌های دروغ که توی حلق‌ات می‌چپانند. قسمتی که قلب منو می‌شکنه سر تکاندن تشکر آمیز و نگاه خوشحالیه که روی صورت تک تک ما هست...

 
 

در ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ، مورخ شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦ نوشته شد.


 
  Ann Coulter With A Big Bible And A Red Face
   
 

۳۲ نفر مردند. آمریکا ترکید. ۶۵۰۰۰۰ نفر توی عراق مردند. آمریکا کانال تلویزون‌اش رو عوض کرد.

 
 

در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ، مورخ پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦ نوشته شد.


 
  ISIS, Jesu and Zozobra at Bimbo's 365 Club
   
 

صدای بلند ساز‌های گروه‌ روی صحنه حتی صدای خودمو توی مغزم غرق کرده. دارم به‌طرز دیوانه‌واری با چشمان بسته هد‌بنگ می‌زنم. اینجا توی ردیف‌های جلو همه داریم به‌هم برخورد می‌کنیم٬ هل می‌دیم٬ تعادل‌مون رو از دست می‌دیم. بدنم خیس عرق٬ گردنم دردناک و بدنم کوفته. برای چند لحظه توی موسیقی گم می‌شم و روی ملودی‌های گیتار برای خودم قوطه‌ور می‌شم. مشت بی‌اختیار یک تماشاچی با فکم برخود می‌کنه و من مجدد درد گردنمو حس می‌کنم. توی این گرد‌آب پر از بوی الکل٬ دود ماری‌وانا٬ عرق گرم و صورت‌های قرمز است که برای یک لحظه به مرز پذیرفتن اعتقاد به وجود روح انسانی رسیدم...

 
 

در ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ، مورخ دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦ نوشته شد.

Copyright 2003-2006 Allameh Guy™
By using this weblog you agree to follow the terms of use.
The author will not be held responsible for any damages that may occur from the use/misuse of this weblog.