یک صدا توی مغزم هست که مثل کارگردانی که داره یکی از شخصیتهای فیلمشو نقد میکنه در مورد رفتار و عکسالعملهای من در حالی که اتفاق میافتند نظر میده. این صدا از من به عنوان سومشخص و با افعال ماضی یاد میکنه...
... وارد همبرگر فروشی میشوم٬به لیست غذاها خیره میشوم و تصمیم میگیرم چیزبرگر و سیبزمینی سرخ شده بگیرم.
«... اینجا بود که تصمیم گرفتیم از اون یک شخصیت با ارادهی ضعیف بسازیم. اوون کاراکتر میدونست که با وجود مشکل اضافه وزنش نباید این غذا رو شفارش بده اما جدال بین گرفتن تصمیم منطقی و یا تسلیم هوس شدن برای بیننده باید جالب باشه...»
به چیزبرگر جلوی خودم نگاه میکنم٬ نونش مثل جعبه پیتزای زیر بارون ماندهاس. همزمان نسبت به خوردنش بیمیلم و دلم میخواد هرچی سریعتر اوونو توی شکمم بریزم...
«... این صحنه در واقع استعارهای از زندگی خود کاراکتر هست که در دو راهی میان میان انجام دادن کار درست و مشکل و یا مرتکب شدن اشتباه آسان قرار گرفته است...»
یک گاز از چیزبرگرم میگیرم. تکههای چربی سرخ شده زیر دندانهام صدا میدهند. آرنجهام در حالی که برگر رو توی دستام گرفتم روی میز لزج رستوران قرار دارند. مشتریهای دیگر از کنارم رد میشوند٬ کمتر کسی اینجا توی خود رستوران میشینه غذا بخوره...
«... از این زاویه کاراکتر ما تنها کسی بود که پای یک میز نشسته بود و تحرک مشتریهای دیگر و عدم تمایل آنها به نشستن٬ نشان دهنده بنبستی بود که او در زندگیاش برخورد کرده بود...»
برگر رو میاندازم رو زمین. هرچی آبدهنمو قورت میدم مزهاش نمیره. از درو باز میکنم و میرم بیرون...
«... کورسویی از امید برای بهبود شرایط کاراکتر را توسط خودش میبینید٬ اما همانطور که خواهید دید این اقدام اولیه وی را راه دوری نخواهد برد...»